آیا آمریکا با حذف ترامپ از ترامپیسم عبور میکند؟ / تفکر ترامپ محدود به یک رئیسجمهور نیست

یادداشت از دکتر محمد سروستانی
برای پذیرش هر تفکر یا القای هر فرهنگی حتی فرهنگ زور و تجاوز در یک جامعه، سالها تلاش مستمر و متنوع لازم است. چراکه ذات انسانی در ابتدا با وحشیگری، تجاوز، کودککشی و افراد فاسد مخالف است. انسان بهطور طبیعی از فساد بیزار است و میکوشد افراد فاسد را از جامعه خود دور کند؛ چه رسد به اینکه آنان را بهعنوان سردمداران جامعه مدنی خود بپذیرد.
بدتر آنکه چنین شخصیتی به نماد حاکمیت، تاریخ و فرهنگ یک کشور تبدیل شود و به جهان معرفی گردد. پرسش اینجاست: آیا آمریکا با کنار رفتن دونالد ترامپ، از ترامپیسم نیز عبور خواهد کرد؟ یا این جریان فکری ریشههایی فراتر از یک رئیسجمهور دارد؟
برای یافتن پاسخ این پرسشها، بهتر است به سراغ فیلمهای وسترن، انیمیشنهای ابرقهرمانی مانند سوپرمن و بتمن، یا سریالهای کابوی آمریکایی برویم. در این آثار، سکانسهای حمله سفیدپوستان وحشی به سرخ پوستان مالکان اصلی سرزمین آمریکا بارها روایت شده است.
در این فیلمها، کارگردانان، نویسندگان و طراحان، تلاش میکنند مفاهیمی چون زورگویی، غصب و لذت بردن از سلطه را به مخاطب تزریق کنند. این آثار بر بخشی از جامعهٔ آمریکا تأثیر گذاشته و امروز همان افراد، مشوقان و طرفداران ترامپ هستند.
این فیلمها در واقع بازنمایی شخصیتی است که در آمریکای امروز شکل گرفته، مورد نیاز سیاستمداران حامی ترامپیسم است و بازتابی از واقعیتهای روانشناختی و جامعهشناختی موردپسند آنان به شمار میرود. کابویی صرفاً یک شغل نیست؛ دوئلها، قتلهای بیرحمانه و برهم زدن نظم شهرها نیز صرفاً از سر خوشی و سرمستی نمایش داده نمیشوند، بلکه حقیقتی نهادینهشده از تفکر متکبرانه و ژن استکباریِ سردمداران این جریان متجاوز را به تصویر میکشند.
سرچشمه تفکر ترامپیسم، سالها پیش از ظهور ترامپ شکل گرفته و محدود به مواجهه با جمهوری اسلامی ایران نیست.
از زمان نخستین دورهٔ ریاستجمهوری دونالد ترامپ در سال ۲۰۱۷، مفسران همواره در جستوجوی برچسبی مناسب برای توصیف رویکرد او در سیاست خارجی آمریکا بودهاند.
بری پوزن، دانشمند علوم سیاسی، در سال ۲۰۱۸ در نشریهای پیشنهاد کرد که راهبرد کلان ترامپ را «هژمونی غیرلیبرال» بنامیم.
اورن کَس، تحلیلگر سیاسی، ویژگی اصلی این رویکرد را «مطالبهٔ عمل متقابل یا مقابلهبهمثل» دانست. ترامپ را واقعگرا، ملیگرا، مرکانتیلیستِ سنتی، امپریالیست و حتی انزواگرا نیز نامیدهاند.
هر یک از این اصطلاحات بخشی از رویکرد او را روشن میکند، اما شاید بهترین توصیف برای راهبرد کلان او در دورهٔ دوم ریاستجمهوریاش «هژمونی غارتگر» باشد.
هدف اصلی این رویکرد، بهرهگیری از جایگاه برتر واشنگتن برای گرفتن امتیاز، باج و نشانههای اطاعت از همپیمانان و رقبا، با تمرکز بر دستاوردهای کوتاهمدت در جهانی است که آن را کاملاً حاصلجمعِ صفر میبیند. این در حالی است که نظام آمریکا از نظر درونی هیچ پاسخ منطقیای برای تصمیمات شتابزدهٔ ترامپ مانند لغو یکبارهٔ احکام بایدن، بیاعتنایی به معاهدات بینالمللی همچون سازمان بهداشت جهانی، توافق پاریس و خروج از برجام ندارد.
این رویکرد برای جهانی با چندین قدرت بزرگ رقیب، بهویژه جهانی که در آن چین همتای اقتصادی و نظامی آمریکا محسوب میشود، مناسب نیست. چراکه استفاده از زورگویی در زمان نیاز و تفاهم در زمانِ دیگر، به سایر کشورها این امکان را میدهد که وابستگی خود به ایالات متحده را کاهش دهند.
اگر این رویکرد در سالهای آینده نیز مبنای راهبرد آمریکا باقی بماند:هژمونی غارتگر، ایالات متحده و متحدانش را تضعیف خواهد کرد.
نارضایتی جهانی را افزایش میدهد.فرصتهای وسوسهانگیزی برای رقبای اصلی واشنگتن ایجاد میکند.در نهایت آمریکاییها را ناامنتر، کمرفاهتر و کمنفوذتر خواهد ساخت.
افزون بر این، افشای انحراف جنسی و فساد سازمانیافته در ماجرای جزیرهٔ جفری اپستین، و نیز ضعف در تصمیمگیری و خطای محاسباتی در مواجهه با جمهوری اسلامی ایران که پس از به شهادت رساندن دانشآموزان مظلوم میناب، دانشمندان هستهای و سرداران مقاومت، بهویژه سردار سلیمانی، بهعنوان قدرتی منطقهای تثبیت شده است .چهرهٔ آمریکا را بهعنوان جنایتکار جنگی به جهان معرفی کرد.
این موارد میتوانند در حذف پایدار تفکر ترامپیسم و شاید حتی گذار از دوران ترامپیسم در آمریکا – نقشی تعیینکننده ایفا کنند و طرفداران این جریان را به عقبنشینی از ایدهها و باورهای خود وادارند.
از آنجا که امنیت و رفاه اقتصادی دو اولویت اصلی همهٔ کشورهاست، دولتها به همپیمانی با آن دسته از قدرتهایی گرایش پیدا میکنند که: